تبليغاتX
طنز زرند


با چشمك و با اشاره زن مي گيرم

از كوچه و از اداره زن مي گيرم

با آنكه سه زن گرفته ام تا حالا

عاشق بشوم دوباره زن مي گيرم

 

اي كاش به چشم مادرت بد بودم

يا پيش تو يك جوان مرتد بودم

من زنده به خاطرات ديرينم،آه!

ايكاش هنوز هم مجرد بودم

 

با آنكه بلاست زن بلا مي خواهم

يك زن نه دو زن نه كه سه تا مي خواهم

تا اينكه به سومين آنها برسم

از اول ودومي رضا مي خواهم

 

من مي برمت دوبي، زن من بشوي!

حتي قم وشهرري،زن من بشوي!

به جان وزير خارجه خواهم كرد

پاسپورت تورا اوكي،زن من بشوي!

 

رو بنده زدي تورا نديدم آنشب

تنها سخني از تو شنيدم آنشب

عاقد كه رسيد همسر من بودي

انگار كه طالبي خريدم آنشب

 

آمد و به من گفت جگر مي خواهد

ران بز ومغز گاو نر مي خواهد

دستي به شكم كشيد وبا حسرت گفت:

اين بچه حيف نان پدر مي خواهد!

 

زنم مي گفت ما ماشين نداريم

چرا سهميه بنزين نداريم؟

چرا يك كارگاه فرش كاشان

چرا يك روستا در چين نداريم؟

 

زنم مي گفت رخت نو نداريم

براي گوسفندان جو نداريم

زنم مي گفت ما در روستامان

چرا مترو، چرا مترو نداريم؟

 

اتاقم جاي روح و آل وجن بود

براي ژانر وحشت مطمئن بود

هزار افسوس وقتي زن گرفتم

زنم بيمار اسكيزو فرن بود!

 

دماغم مثل منقار كلاغ است

شعورم كمتر از كره الاغ است

زني از كشور زيمباوه دارم

كه پايش لنگ و دستانش چلاق است

 

شنيدم در تورنتو خانه داري

شنيدم همسري ديوانه داري

بيا ايران كه چندين زن بگيري

ولي آنجا بگو يك دانه داري!

 

تو مشكوكي كه ترياكي نباشم

جوان سالم وپاكي نباشم

اگر خوب وبد وزشتم عزيزم

دعا كن اهل كنتاكي نباشم

 

دماغ همسرم تيز است وباريك

نوك بيني به چانه هست نزديك

دعا كردم زنم امشب بميرد

به زير تيغ جراح پلاستيك

 

خودم هستم جوان دارم زني پير

گلويم كرده پيش دختري گير

اگر دختر جوابش بود مثبت

زنم را مي كشم يكروز با تير

 

براي عشق خود تايمر گرفتي

برايم شعري از شاعر گرفتي

به تو گفتم به يادم باش اما

دو روز بعد آلزايمر گرفتي

 

شبي ديدم كه ميخي در تنم بود

وبالي هم بروي گردنم بود

يكي با چهره پوشيده آمد

به فرقم كوفت،او مادر زنم بود!

 

تو گفتي قصد داري زن بگيري

و كاري توي راه آهن بگيري

شنيدم تازگي ها قصد داري

كه از ادرار خود روغن بگيري

 

زن من شهره اهل محل بود

جنون مزمنش ضرب المثل بود

من بد بخت تا بعد از عروسي

نفهميدم كه اين خانم كچل بود!

 

دچار باوري پوسيده بودم

به ريش شخص خود خنديده بودم

من بيچاره تا روز عروسي

فقط مادر زنم را ديده بودم

 

چنان در دام عشق تو اسيرم

كه مي خواهم براي تو بميرم

اگر امكان مالي داشتم من

دلم مي خواست چندين زن بگيرم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:37  توسط این گروه سمنج  | 



حكايت توريست خارجي و مورخ زرندي

آن شنيدستي كه چندين ماه پيش

به زرند آمد جهان گردي سريش

چون به هر ميدان اينجا مي رسيد

پرسشي توي دهانش مي دويد

گفت اين مرد جوان با كلاس

كيست با آن مشعل و با آن لباس؟

از كجا بر بام ميدان آمده؟

ريز علي آيا به كرمان آمده؟

مشعل گرم المپيك است اين؟

بهر معتادان پيك نيك است اين؟

يا شرار آتش اسكندر است؟

يا كه يك آتش بيار ديگر است؟

آتش خود را كجا ها مي برد؟

به كدامين خانه آيا مي برد؟

پاسخش داد آن مورخ در زرند

ساعتي بر حرفهاي خود بخند!

نيست انسان بلكه تنديس است اين

از خجالت سالها خيس است اين

تو نمي داني كه در شهر زرند

روي هر تنديس رنگي مي زنند

شيك پوش و خوش لباسش مي كنند

صاحب كلي كلاسش مي كنند

چند وقت پيش فردوسي توس

خوشگلش كردند مثل يك عروس

جامه هايش تازه وخوشگل شدند

رهزنان كوچه هاي دل شدند

مردمان مجذوب فردوسي شدند

دوستان خوب فردوسي شدند

خشتكش محصولي از هاكوپيان

كفش او از بهترين چرم جهان

جبه اي رنگين قبايي  سبز فام

آه اي آقاي فردوسي سلام.

 

گفت با او آن توريست بي نوا

كو نماد قدمت شهر شما؟

گفت يك برج است در پايين شهر

قسمتي از قدمت ديرين شهر

قدمتش بيش است از هفتاد سال

اي خدايا دور دارش از زوال

مال حاج آقاي عمراني است آن

البته در حال ويراني است آن

گفت ديگر چيست غير از اين بنا

گفت قدري پا به پاي من بيا

بود يخداني قديمي در زرند

شهرداري ريشه اش از بيخ كند

يك مناره مانده بود از مسجدش

گفت مومن، كرد ويران ملحدش

نيز چندين برج ديگر داشتيم

كور كرديم ابرويش برداشتيم...

 

گفت با لكنت بگو الانتان؟

گفت بادا دور غم از جانتان

هست گويا شهرداري در صدد

تا گذارد چند ميوه در سبد

نخلهاي برقي ما سوختند

هر دهان منتقد را دوختند

مبلها توي خيابان آمدند

باز هوچي ها به ميدان آمدند

اسب و آهو در خيابان كاشتند

مردمان را ساده مي انگاشتند

بي هنر خورشيد را آبي كشيد

در كوير خشك مرغابي كشيد

هست مستر، درد دلها بيشمار

بار ديگر دخترت را هم بيار

زد به فرق خويش مشت خود توريست

گفت اينجا جاي ماندن نيست نيست...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط این گروه سمنج  | 



 

به دلیل مشکلاتی در به روز رسانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط این گروه سمنج  | 



يك درام شهروندي

اپيزود (1)

«ميرزا قلي بيگ» معروف به "ديكتاتور كوچك" در اتاق محقرش واقع در حومه زرند،كنار تلفن رنگ و رو رفته قديمي خود نشسته بود وقصد داشت به يكي از دوستانش زنگ بزند. در حال شماره گرفتن بود كه انگشتش توي شماره 2 گير كرد. هرچه تغلا كرد كه انگشت خود را از چنگال شماره گير زمخت وقديمي تلفن جدا كند،نتوانست وتلاشش ناكام ماند. به ناچار به فكرش رسيد كه با شماره 2222222 تماس بگيرد وضمن توضيح وضعيت خود از آنان بخواهد كه با آتشنشاني تماس گرفته و آنان را از احوال فلاكت بارش مطلع سازند.

اپيزود(2)

«جعفر خان» از فئودالهاي معروف زرند وداراي اراضي كشاورزي بسيار و ثروت انبوه بود، به قدري كه ساعتها وقت و انرژي اش صرف شمردن پولهايش مي شد و پس از شمردن و اتو كردن ،مقداري از آنهارا در بالش، لحاف وتشك خود جاسازي كرده ومابقي را در بانك سوييس به وديعه مي گذاشت.

آنشب جعفرخان، تازه كار شمارش اسكناس ها را تمام كرده بود كه تلفن اتاقش زنگ خورد. شماره ناشناس روي كالر آيدي به نظرش عجيب آمد. البته او با استفاده از ثروت خود يك شمارهٌ روند و آسان كه از 7 حرف 2 تشكيل مي شد خريداري نموده بود.با ترديد و دودلي گوشي را برداشت. صداي مردي را از آنسوي خط شنيد كه عاجزانه استمداد مي طلبيد و از جعفر خان مي خواست كه با آتشنشاني تماس بگيرد و وي را از بحراني كه در آن گرفتار آمده بود رهايي بخشد. عجز ولابه در صداي آن مرد كه كاملا دچار استيصال شده بود، باعث شد دل جعفر خان به رحم آمده و به درخواست او پاسخ مثبت بدهد.

اپيزود(3)

 

«غلام پايين دست» معروف به"غلام ژاندارم" اپراتور ميانسال آتشنشاني بر روي تخت خود در اتاق كوچك كشيك دراز كشيده بود و سيگاري را كه تا نيمه هاي آن سوخته بود را به لب خود نزديك مي كرد. چند دقيقه پيش يك جوان بيكار از تلفن عمومي تماس گرفته بود و ادعا كرده بود كه نواحي تحتاني اش از شنيدن نرخ تورم دچار آتش سوزي شده اما پس از رد وبدل كردن چند فحش آبدار گوشي را گذاشته بود. غلام كه به اين مزاحمتها عادت داشت چندان عصبي نبود.وقتي صداي زنگ تلفن را شنيد ابتدا فكر كرد كه شايد همان جوان باشد اما وقتي شمارهٌ يك منزل را ديد، لحني جدي گرفت.زماني كه فهميد شخص پشت خط جعفر خان معروف است نهايت تملق وچاپلوسي را بكار برد وچنان كرنش بلند بالايي كرد كه سرش به لبه ميز تلفن برخورد نمود. غلام پس از عرض ارادت خاضعانه از جعفر خان خواست تا دليل تماس خود را عنوان كند. جعفر خان نيز از سير تا پياز ماجرا را تعريف كرد.غلام علارغم ميل باطني اش ابراز داشت كه متاسفانه حادثه اي ديگر در جايي ديگر از شهر رخ داده و ماشين آتشنشاني در ماموريت بسر مي برد. بنابر اين بهتر است اين شخص از افراد ديگري طلب كمك نموده ونيز خويشان خود را مطلع سازد.

 

اپيزود(4)

«حسن خوشنويس» خطاط معروف در كنار يكي از ميدانهاي شهر در حالي كه روي ماشين آتشنشاني ايستاده بود ، مشغول چسباندن پارچه اي تبليغاتي بر روي يكي از بيلبوردهاي اطراف ميدان بود. چون طول ماشين مقداري كوتاه بود واصولا براي اين كار طراحي نشده بود،دقايق بسياري از وقت گرانبهاي حسن صرف انجام اين كار مي شد. اما حسن كه به انجام كارهاي سخت عادت داشت پس از حدود 45 دقيقه كار را با موفقيت به پايان برد. سر انجام خسته وكوفته با ماشين آتشنشاني به خانه خود برگشت واز راننده خداحافظي كرد.راننده آتشنشاني مردي لاغر اندام وسبزه روبود كه ملبس به لباس پلوخوري بود.او در حالي كه در آينه سبيل خود را شانه مي كرد، با بيسيم پايان ماموريت خود را به اطلاع اپراتور رساند. سپس آرام وصبور راه پايگاه خود را در پيش گرفت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:42  توسط این گروه سمنج  | 



 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:47  توسط این گروه سمنج  | 



برگهاي از « زرند ستان  شاقول زرندي »

 

شاقول زرندي كاسب ، رمال ، دعانويس و شاعر مشهورقرن 7 هجري است كه مدتها در استكهلم سوئد مي زيست و پس از آن چند سالي به بخارست در مملكت روماني كوچيد. اما به ناگهان دچارتحولات روحي شد و سر به بيابان گذاشت و سر از زرند درآورد . نام اصلي او پيتر اشمايكل بود كه در زرند به« شاقول زرندي» مشهور گشت تأليفات او مشتمل بر يك رنجنامه ، سه سفر نامه و مجموعه چرنديات او تحت عنوان شاقول نامه و كتاب وزين « زرند ستان » است حكاياتي كه از اين پس در اين نشريه مي آيد از همين كتاب است .

 

نقل است درويشي مستجاب الدعوه صبح زود از خانه بيرون آمده بود و سپوري را ديد كه لباس متحد الشكل سپوران را پوشيده بود و بر پشت آن تبليغات پفك نمكي جلوه مي نمود كه نشان از حسن سيلقه اعضاي شوراي شهرداشت .

ساعت پاسي از پنج صبح نگذشته بود. و چون زمان قديم بودساعت 5 قديم بود . درويش براي خريد نان و صبحانه به دو فرسخي خانه رفت و چون اتومبيلش خراب بود و گويا جي ال ايكسي بود كه خود به خود آتش مي گرفت پس پاي پياده به كوچه زده بود. آنهنگام كه او از خانه به در آمده بود آن سپور ابتداي خيابان را مشغول نظافت بود . سه ساعت بعد كه درويش نان تازه و صبحانه به دست باز مي گشت ديد كه ده متر از خيابان را جاروزده است درويش خسته نباشيدي گفت و به خانه رفت و چون ساعت 10 از خانه بيرون آمد سپور را ديد كه 8 متر ديگر از خيابان را جارو زده است چون به عزم كار اداري ساعتها حيران و سرگردان شد و به خانه بازگشت سپور را ديد كه 20 متر از خيابان را جارو زده است درويش را ترحم به حال سپور فزوني يافت و بدو گفت : ترسم از اين همه زحمت كه مي كشي ، هر آن ريق رحمت سركشي و ملك الموت بر بالين تو آيد . از جمله با اين قلب عليلي كه تو داري  پس بدو گفت برو به خانه و استراحت كن و جارويت را به من واگذار . ده دقيقه بعد درويش كل خيابان را جاروكرده  بود.

 حلال مشكلات

زير نظر : سمنج زرندي

« مختصري از شرح زندگي و احوالات سمنج زرندي »

شاغلمعلي معروف به « سمنج زرندي » از نوادگان «كل حسين باتري ساز» است كه در زمان قاجار مي زيست و بين مردم به نيكي و مردم داري و عدم چاپلوسي مشهور بوده است . سمنج زرندي كه از پدر بزرگ خود خصوصيت پشتكار و سماجت را به ارث برده است سعي مي كند براي تمامي مشكلات مردم زرند و حتي جهان چاره جويي كند . او اعتقاد دارد با جن و انس در ارتباط است و ارواح خبيثه از عالم غيب و آينده به او خبر رسانده و او را در جريان اخبار عالم لاهوت و ناسوت قرار مي دهند . از وي دعوت كرديم تا با همكاري با نشريه ما به كليه سؤالات مردم غيور پاسخي شايسته بدهد  اميد است كه با استفاده از نيروهاي ماواراء طبيعي چنين افرادي كه علي رغم داشتن سواد پايين علم بسياري دارند بتوانيم مشكلات عديده مردم را يك شبه حل كنيم و سرمايه پسته را در زرند به جاي تبديل كردن به پول نقد تبديل به آجيل مشكل گشا كنيم . چرا كه پول و سرمايه مايه فساد است و باعث كرم دندان مي شود و خيلي بد است . با سؤالات خود استاد بزرگ سمنج زرندي را مستفيض و مشئمز نماييد.

                                                     * * * * * * * * * * * * * * * * **

آ محسن از چهار راه برق : با سلام خدمت استاد عزيز و عرض تبريك به مناسب حضور عنبر حضور استاد در نشريه وزين شهرنما.  غرض از مزاحمت عرض چاپلوسي و بيان مشكلي است كه به اين شرح است : مدتي است كه چهار راه برق تبديل به چهل راه شده و از هر سوي آن يك راهي در كرده انداما از سوي ما راهي در نكرده اند چه كنم ؟

 

پاسخ سمنج زرندي : پسرم سمنج باش و اميدوار با آن ‹‹ چه كنمي ›› كه تو گفتي بايد ساكن چهار راه ‹‹ چه كنم ›› بشوي! كسي كه آن همه راه در كرده است حتماً مي تواند به اين راه ها يك راه ديگر هم اضافه كند . سمنج شو و پيگير كارو مطمئن باش موفق مي شوي . در ضمن من يك آشنايي دارم كه با اجنه رفت و آمد دارد . شماره ات را در پيغام گير نشريه بگذار تا با تو تماس بگيرد . حتماً مشكلت حل خواهد شد .

 

شابونعلي خ : استاد تكليف اين مبلهايي كه در پياده روها و خيابانها چيده اند چه مي شود ؟

پاسخ سمنج زرندي : بايد سمنج باشي و صبر كني تاآنها به فروش برسد اما اگر سمنج باشي مي تواني براي همه آنها مشتري پيدا كني يا نقداً همه را خريداري كني پس از آن مي تواني آن مبلها را از پياده رو و خيابانها جمع آوري كني . اگر اين راه حل كارگر نشد من دوستي دارم كه اخطار روح مي كند شما ره ات را در پيغام گير بگذار تا به او بدهم .

سئوالات خود را از سمنج زرندي كتباً با مراجعه به دفتر نشريه شهر نما به روابط عمومي تحويل دهيد .

سؤال : مدتي است كه احساس مي كنم جن و انس در خانه ام رفت و آمد مي كنند . چه كار كنم ؟

پاسخ : دوست عزيز نگفته اي كه چه تعدادي جن و چه تعدادي انس در خانه ات رفت و آمد دارند ؟

درمورد جن ها بايد بگويم  براي دفع آنها احتياج به الك جن گيري داري كه پس از آنكه تعدادآنها را مشخص كردي به تعداد آنها الك جن گيري در اختيارت قرار مي دهم ضمناً حتماً فيلم جن گير را تماشا كن . اين در مورد جن اما در مورد انس بايد بگويم كه راهي براي آن وجود نداردو از اين موجود دو پا هر چه كه بگويي برمي آيد . تنها توصيه مي كنم كه سمنج باش ، چون انسانها از آدم سمنج خوششان نمي آيد و خود به خود مي روند .

 

معرفي كتاب : از پايان شاهنامه تا پايان فردوسي

نويسنده : علي ايزدي

تيتراژ : 1 عدد كه هنوز چاپ نشده است .

انتشارات : زيبا سازي وابسته به رضايي دوستان .

نوبت چاپ : بي نوبت

سال انتشار : سال دق

طرح جلد : ايرج اميري

حروفچيني و صفحه آرايي : بادمجون دور قاب چينها و مجلس آرا ها

ليتوگرافي : ترشي ليته ساز

صحافي : اضغر ترقه با همكاري حسن صحاف

قيمت : به قيمت ريختن آبروي شهر و توهين به شخصيت فردوسي .

    در اين كتاب مي خوانيم  كه فردوسي چگونه يك شبه به يك مانكن تمام عيار تبديل شده و لباسهاي وي بارنگهاي مختلف و  جذاب كه به سليقه طراحان مجرب شهرداري است در معرض ديد علاقه مندان به فرهنگ و هنر از جمله مردم كوچه بازار قرار مي گيرد. جبه قهوه اي كه برروي يك قباي سبز قرارگرفته و هماهنگي آن با ريش سياه فردوسي نشان مي دهد فردوسي كه از قرار معلوم شاهنامه را هم تمام كرده و زير بغلش گذاشته است احتمالاً حدود 25 تا 30 سال سن دارد . حال اگر ما سن 30 را مناسب وضعيت او بدانيم و اين بيت فردوسي را هم مد نظر قراردهيم كه مي فرمايد.

                                               « بسي رنج بردم در اين سال سي                  عجم زنده كردم بدين پارسي »

احتمالاً فردوسي مسيحاوار از همان لحظه تولد زبان گشوده و سرودن شاهنامه راآغاز كرده است اما نكته ديگر كه در مورد فردوسي قابل توجه است مقايسه ميدان فردوسي در زرند با ميدان فردوسي در تهران است كه در مورد آن، اين طنز رواج دارد .

«  بسي دود خوردم در اين سال سي                       فراموش كردم به كل پارسي »

 

با توجه به اينكه فردوسي در ميدان فردوسي تهران در اثر دود زياد پير و سياه و بيمار شده است وجود يك فردوسي قبراق و جوان در زرند ضروري مي نمود . كه با تلاش واحد زيبا سازي شهرداري و دستان هنرمند ايرج اميري به منصه ظهور نشست . اميد است با ادامه اين روند شاهد يك سعدي نوجوان و ورزشكار و يك حافظ خردسال و تخص و بازيگوش و يك مولوي زيبا يي اندام كار باشيم . البته فرد ديگري در ميدان گاز با لباسهاي بسيار زيبا و موقر وجود دارد كه هويت او هنوز شناسايي نشده است اما احتمال مي رود « كه ريز علي فداكار » باشد. عده اي معتقدند كه او پتروس فداكار است اما پتروس فقط يك انگشت قوي دارد و توانايي حمل مشعل المپيك را ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:13  توسط این گروه سمنج  | 



   غضنفر يك معترض است و جملاتش را معمولا به صورت جملات معترضه بيان مي كند. مي توان گفت تولد او نوعي اعتراض بود. اعتراض به قانون دست وپاگيرتنظيم خانواده! در كودكي به شكلهاي مختلف از جمله خيس كردن جايش يا خروج بادهاي صامت يا صوتي و احيانا تصويري!! اعتراض خود را اعلام مينمود.در 5 سالگي شعري سرود كه چنين مطلعي داشت:

                                       ما اعتراض داريم

                                       دمبي دراز داريم

   غضنفر همچنان كه به رشد و نمو جسمي مي پرداخت زمام عقل را از كف داده بود اما همچنان به اعتراضات خود دامنه گسترده تري مي بخشيد.در هفت سالگي در اعتراض به فضاي حاكم بر كلاس درس،گاز بد بويي از خود منتشر كرد كه همه مانده بودند از كجايش در كرده!...بعضي وقتها به دليل اعتراض زيادش توسط معلم مورد تنبيه بدني ،ضرب وشتم و بي حرمتي قرار مي گرفت كه هنوز آثار سوء آن بر عملكرد مغزي وحركتي وي نمودار است.

   غضنفر در نه سالگي به عضويت انجمن معترضين زير 12 سال در آمد،كه انجمني بيخود بود.آنها اعتراضات بيخود وبيجا مي كردند وگاهي به مدت چند ساعت دست به اعتصاب غذا ودستشويي مي زدند كه گاهي منجر به كار خرابي در شلوارشان مي شد. غضنفر از آن سالها چيزي به خاطر نمي آورد چون اصولا به مرور خاطرات گذشته معترض است.

    او پس از طي آن دوران پر التهاب پا به سنين جواني مي گذارد. علاقه مفرطش به هنر او را جذب آن مي كند.اما چون هنري در خود نمي بيند به ناچار دست به اعتراض مي زند.اين اعتراضات نتيجه مي دهد و غضنفر به عنوان بازيگر در يك گروه تئاتري مشغول به كار مي شود.هر چند اراجيفي تحت عنوان شعر را هم تف مي دهد.اما به ناگاه استعدادي در وي شكوفا مي شود كه بعدها باعث شهرت وي مي شود. وآن استعداد بامبول بازي و عوام فريبي است. وي به قدري در اين عرصه تبحر پيدا مي كند كه در گروه نمايش خود به كارگرداني ميرسد و باشارلاتان بازي ودزديدن معلومات ديگران خود را مطرح مي كند. ام در همه محافل تكيه كلامي دارد كه ما را به گذشته او مربوط مي كند.غضنفر در كليه جلسات ،كنفرانسها وسخنراني هاي داغ ،در راس  جملات دهن پر كن خود مي گويد:«من اصولا آدم معترضي هستم.»

   غضنفر سعي داشت كارگرداني فيلم اعتراض را به نام خود تمام كند اما مسعود كيميايي كه قيصر ها در آستين داشت دخل او را آورد.ام او همچنان از كيميايي حق كپي رايت مي خواست و مي گفت:«اعتراض متعلق به من است واستفاده كننده از اين كلمه بايد به من حق كپي رايت بدهد.اي كيميايي نامرد بي مسئوليت! اي مال مردم خور كه زنت را مي فرستي به حالت بي حجابي در كشور دشمن جهانخوار،به شغل كثيف خوانندگي مشغول شود چرا كپي رايت مرا نمي دهي؟»

   غضنفر سر انجام با اعتراضات خود دولت را مجبور به تنظيم قانوني در مورد كپي رايت مي كند.اما قانون عطف به ما سبق نميشود. بنابراين از اعتراض خود به فيلم اعتراض چشم پوشي مي كند.

   غضنفر در اعتراض به همسرش از او جدا ميشود. ودر اعتراض به راي دادگاه كه او را به پرداخت مهريه وادار مي كرد دست به اعتصاب غذا وتحسن در برابر يكي از مستراح هاي عمومي ساختمان داد گستري زد اما در اثر بوي بد محيط اقدام به اعتراض گسترده تری کرد.

  غضنفر هم اكنون هم در حال انجام يك حركت اعتراضي است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:3  توسط این گروه سمنج  | 



 

 

برای به روز شدن این وبلاگ دعا کنید!

 

اجرتان با صاحب بلاگفا

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:30  توسط این گروه سمنج  | 



 

از ابتدای تاسیس کانون هنر زرند طنز و طنازی به عنوان مقوله ای جدی و یا حتی جدی ترین مقوله در کانون هنر وجود داشته است .

و حتی می توان گفت «جبر روزگار بوده است »

تاریخچه موسیقی در زرند خود نمونه یک طنز واقعی و فی البداهه است . آنچه پیشکسوتان هنر در زرند از گذشته فعالیت های هنری روایت می کنند می تواند موضوع و دستمایه مجموعه ای طنز قرار گیرد !

وقتی به هنرمند موسیقی «لوطی» و «مطرب» گفته می شود و یکی از مسولان شهر به «سنتور» ، «سگتور» می گوید .و به «گیتار » ، «تار» و به«نی » ،«فلوت» گفته می شود . و از همه جالب تر و دردناک تر اینکه یکی از مسئولین عالی رتبه شهر به «گیتار » «نی » می گوید !طنزی شکل می گیرد که علی رغم خنده دار بودن، بسیار تلخ است و از دانش پایین فرهنگی هنری مسئولین شهر سخن می گوید .

در شهری که سوژه های طنز در آن خصوصاً فقط در مجموعه و محدوده فرهنگ و هنر در حد چاپ ده ها نشریه طنز است جایی یک نشریه طنز خالی می نمود .

طنز مکتوب پیش از این ، آن هم به صورت مختصر در اشعار شاعرانی مانند استاد «محمود مولوی»و مرحوم «منوچهر پژند »و محمدعلی جوشایی نمود داشت . مثلاً وقتی بیجه های «محمود مولوی» توسط عده ای دزد نابکار به سرقت می رود . مرحوم پژند دربیتی سروده بود!

«بیجه های مولوی را برده اند

دسترنج شاعری را خورده اند »

و یا در رابطه با مقوله دامداری «محمدعلی جوشایی» دو بیتی دارد با این مضمون

«الا دختر که بابات باغ داره

شنیدم شیش تا گاو چاغ داره

برای خواستگاری ازتو ترشو

خری بهتر زمن سراغ داره؟»

و یا «محمود مولوی» سروده بود

«کلاه ماست پس معرکه که می بینی

گمان کنم که گمان کردی اوست آناناس !»

نمونه هایی از این دست بسیار زیاد است . اما به دلیل نبودن یک ساختار تشکیلاتی منسجم ، این گونه کارها اکثراً تفننی و بدون هدف خاصی منتشر می شد . پس از تشکیل خانه کاریکاتور توسط «مجتبی ملایی »و با حمایت «محمدعلی جوشایی» و تشکیل هیئت مدیره جدید انجمن  اهل قلم که ریاست این انجمن به عهده «مرتضی کردی »واگذار گردید تصمیم به انتشار نشریه ای گرفته شد که به دلیل فقدان امکانات و عدم همکاری مسئولین وقت اداره ارشاد تنها با اهتمام شخصی اعضای هیئت مدیره انجمن اهل قلم و خانه کاریکاتور به صورت هفته نامه دیواری تحت عنوان «منعکس » انتشار یافت . این نشریه علی رغم تمام محدودیت ها و ممیزی ها و فشارهای مختلف برای نخستین بار طنزی نوین و بی پرده را ارائه کرد که به دلیل بی تکلف بودن و بیان واقعیت ها بدون هیچگونه رودربایستی در ابتدا عکس العمل های شدیدی را در پی داشت اما مقاومت هیئت تحریریه در برابر فشارهای مخالفین که طنز و کاریکاتور را توهین به خود تلقی می کردند و در واقع به دلیل اینکه «طنز منعکس» به عریان کردن چهره هایی اقعی افراد و جنبه های طنز آمیز زندگی شان می پرداخت باعث شد مخالفین که در رقابت با این نشریه خود را عاجز می دیدند ناچار به پذیرش واقعیت شدند و هرگز نتوانستند حتی یک شماره از این نشریه را متوقف و یا به تاخیر بیندازند .

اما در کنار این مخالفت ها هنرمندانی نیز بودند که دلسوزانه و مهربانانه در کنار نویسندگان «منعکس» ایستاده بودند که در صدر این گروه واقعی هنرمند« استاد مهدی متصدی زاده» قرار داشت که از مشوقین و یاران همیشه همراه «منعکس»بود وحتی در نشریات انجمن نمایش هیئت تحریریه «منعکس» را به همکاری دعوت می کرد!

 اما متاسفانه در نشریه ای که در کانون هنر متولی چاپ و انتشارات آن بود بدترین توهین ها تحت عنوان طنز نثار نویسندگان نشریه «منعکس» شد!!

اما مسولان شهر نیز در برابر این نشریه عکس العمل های متفاوتی داشتند . یکی از مسئولین که با دید باز خود و درک عمیقش از طنز و هنر باعث شکفتگی طنز نویسان «منعکس» شده بود«حاج علی شفیعی »شهردار وقت بود که با همکاری و همیاری همه جانبه شرایط ومقدمات چاپ اولین نشریه طنز استان را در کانون هنر زرند فراهم کرد . گر چه این امید وجود داشت که با حمایت مسئولین این نشریه به صورت استانی منتشرشود. پایان کار شفیعی در زرند تنها امید ادامه کار را به یاس تبدیل کرد .

سنگ اندازی ها و عدم حمایت ها جو ناامیدی را به وجود آورد .و نشریه با عناوین مختلف و به صورت گاهنامه هایی همچون «زلزله » و «به اضافه » به طبع رسید .

نشریه «زلزله» که امید می رفت جایگزین خوبی برای نشریه «منعکس»باشد چند هفته پس از انتشار با زلزله بم و سپس  زلزله دلخراش زرند مصادف شد . که همین امر باعث توقف انتشار آن و انتشار ویژه نامه ای به مناسبت زلزله زرند تحت عنوان «به اضافه» شد . پس از «به اضافه » دیگر هیچ نشریه طنزی درزرند چاپ نشد که این امر در اثر قطع کامل همکاری های مسئولین و ناامیدی کامل نویسندگان به وقوع پیوست .

حال با  بازگشت «علی شفیعی »به زرند و اعلام حمایت گسترده ی وی از اهالی هنر و التفات خاص او به هنر و طنز بارقه امید جدیدی بوجود آمده است و انتشار این نشریه اولین قدم در احیای طنز در زرند است .

 

تاریخ ناحقی :

به قلم ابوجهل یاحقی

 

ارشاد عرصه تاخت وتاز و ترکتازی اقوام مختلف

ابومحمد علی جوشایی متخلص به «ابا جیران» یا «جوشا علی شاه » در سنه یکهزار و نهصد و نود پنج میلادی و در روز ششم از برج سپتامبر بر مسند ریاست کانون هنر فرو غلطید !

بفرمود تا سرای پرده و خیمه ای بزرگ برایش علم کردند و به سعادت فرود آمد . و صاحب انجمن شعر ، «خواجه علی شیوا » را گفت نامه ی فتح باید فرستاد ما را به مملکت بر دست مبشران و نوشته آمد و غلامان سرایی برفتند.

 پس وی را عزم بر این بود که این خیمه بزرگ و ساختمان سترگ را که به «مجتمع فرهنگی هنری» معروف بود را به اقتداری شگرف نائل نماید که هیچ کس را طمع دست یازیدن به وجبی از اتاق های آن نباشد . و این خان رنگین و بستر مرصع در قرق قدوم هنرمندان خاص باشد .

و آنکس که از هنر تهی ست بیرون از این مجتمع او را بهی ست !

لشکریان چند بر او تاختند و در سرایی او لنگر انداختند بر او دشنام ها بدادند و تفوا انداختند .

و او را در تنگنا و مضیقه ی سخت بنهادندتا اتاقی از این مجتمع را فرا چنگ آورند .ژاژ بیهوده خاییدند و «جوشا علی شاه»را صفرا بر غبغب آمد و اختیار از کف بداد پس غلامان را فرمود که سکوت کنند و برای جلوگیری از تنش اتاقی چند به آنان دهد .

تا در آن بیتوته نموده بر سریر خوش نقش خود کپیده وآروغی چند رها ساخته یا قفلی بزرگ بر در زده و راه سفر بی بازگشت گیرند !

متجاوزان که از این فتح خود خرسند بودند پنداشتند که به پالوده خوری آمده اند و کاری سهل است . چندان بود که پیش رفتند سوار و پیاده بر ایشان پریدند اما زور ایشان بیشتر بود و آنان ورپریدند!

درروز سه شنبه سوم جمادی الاخری آن بزرگواران فرستاده خویش را گسیل داشتند و عذرها خواستند به جنگی که رفت و عفو خواستند . و چاپلوسی نمودند و با «میرزا عبدالله » که فریفته جاه و مقام خود بود بر سر تقسیم اموال و زمین های این مجتمع به چانه زنی پرداختند و بنا را بر این نهادند که کشته خویش خورند و درم از کیسه هنر !!

در روز دوم از برج جولای سنه دو هزار و شش میلادی لشکری از کرمان بر «میرزا عبدالله» تاختند و او که خویش را در خطر می دید بر ولایت کوهبنان در جنوب یزد گریخت و با گریم خویش در آسیابی مخفی شد سپس آسیابان را بکشت و آسیاب را مالک شد!

چندی بعد جوانی مستجاب الدعوه و متحد الشکل بر مسند ریاست پرید و دستور بداد که وجبی از خاک مجتمع را به احد الناسی ندهند و دل به دینار و درم آن ناقلایان خوش ندارند پس پوزخندی به تمسخرزد و غلامان را بفرمود تا غاصبین را ننوازند و رو بر آنان ترش کنند !

بنده بر چهار جانب طلیعه فرستاد و مثال داد که اشتران و اسبان ریک را نزدیک تر آرند و بر هر سواری که بر چهارپای بود دو سه زیادت کرده و جواب ها رفت که نیک احتیاط کنند و رایت عالی باز گردد .

تا آن که رای عالیش قرار گیرد کار کرده آید پس سرتیپا بر بطری بالتیکا زدو پشت میز غنود !!

«بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خورد

برو بپرس که خسرو از این میانه چه برد

گر او گرفته خزاین به دیگران بگذاشت

وزین گرفت  ممالک بدیگران بسپرد»


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:48  توسط این گروه سمنج  | 



راز جاودانگی بسیاری از شعرا از جمله حافظ و سعدی در بیان دردهای مشترک بشری در تمامی اعصار بوده است .

برای نمونه در شعر زیر به خوبی شاهد این ادعا هستیم .

«ای ساربان آهسته رو که آرام جانم می رود

و ان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود »

امروزه در بسیاری از جاده های کشور این شعار را بر روی تابلوها می بینیم که «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است »

در این شعر اشاره سعدی به ساربان در حقیقت اشاره به رانندگان سواری های بین شهری است که معمولاً با سرعت غیر مجاز به جابه جایی مسافر ین مبادرت می ورزند .

در این شعر،  شاعر مورد نظر که گویی چیز بار ارزشی را به این سواری ها داده است اصرار شدیدی دارد که راننده آهسته حرکت کند تا خدایی نکرده ایجاد سانحه ای باعث از بین رفتن دسترنج او نشود !

«من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او 

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود »

دراین بیت شاعر به طور ناخودآگاه به نکته ای اشارهمی کند که نشان دهنده این واقعیت است که او خود نیز روزی راننده سواری های بین شهری بوده است و در اثر حادثه دچار شکستگی استخوان شده  ودر حالی که می توانست با یک نیش ترمز که خیلی هم دور از او نبوده از سرعت خود بکاهد !

« گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود .»

در اینجا شاعر به یکی از معضلات اجتماعی زمانه ما اشاره می کند که همان «مشکل عدم پایبندی  اخلاقی و فساد اجتماعی »است .